X
تبلیغات
رایتل
استرس مهاجرت به کانادا  چاپ
تاریخ : شنبه 25 مهر‌ماه سال 1388

تاریخ: جمعه بیست و هفتم دی 1387 ساعت :   15:37  

امروز جمعه هم  روز بدی شکر خدا نبود. با داداشا و زن دادش و خواهرم و همسرم خودشون رو میهمان ما کردند و رفتیم رستوران.  بهانه هم این بود که تا چند ماه دیگر می روید و ما را نمی بینید. خلاصه حسابی جیبمان را خالی کردند. جای همه دوستان خالی . نمی دانم اگر خدا خواست و آمدیم کانادا باز هم میتوانیم اینگونه صمیمانه با دوستان به رستوران برویم یا نه؟ صبح هم که با همسرم رفتیم پارک برای پیاده روی خیلی در مورد این موضوع صحبت کردیم. همسرم مجبور شد اهفتع دیگه قرار داد کاریش را تمدید نکند. می ترسید یک دفعه خبر دهند بیایم و نمی دانست باید چیکار کند. بهتر دیدیم که به محاوره زبان برود برای بیشتر یاد گرفتن زبان انگلیسی هر چند تسلط کامل دارد اما میگوید در محیط بخاطر لهجه ها و لغات محلی ممکن است تا مدتی مشکل داشته باشد منم که از بیخ عربم. میتوانم گلیم خودم را از آب بکشم اما مطمئنا خیلی از صحبت کردنم خواهند خندید. منم باید فکری بخاطر  کلاس زبان بکنم. اما فعلا که کار دولتی فرصت نمی دهد وقتی برای کلاس رفتن داشته باشم. اما خدا کریم است و ما هم اگر آمدیم مثل بقیه هموطنان عزیزمان حتما اوایل باید مشکلات زیادی را متحمل شویم دوستان برایمان دعا کنند.