X
تبلیغات
رایتل
بیمارستان قلب کوثر شیراز  چاپ
تاریخ : یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388
تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت :13:28

 

دوستان عزیز این ۱۰ روز پایان ماه صفر از اربعین تا شهادت حضرت امام رضا ع پخش نوحه در این وبلاگ اجرا میگردد امید است مورد قبول دوستان قرار گیرد و دلشان شکست مرا از دعای خیر خود فراموش نفرمایند. التماس دعا

اربعین سیدالشهدا سرور و سالار شهیدان عالم اقا

امام حسین و یاران پاکش بر همه مردم جهان چه آنان

که مریدش هستند و چه آنان که نتوانستند وجود

مقدس امام حسین را درک کنند تسلیت باد.

سلام دوستان عزیز ببخشید بجای قسمت بعدی خاطرات مجبورم وقایع این چند روز اخیر رو براتون بنویسم شاید کسی بخواند و مسئولی جوابگو باشد.

چند روزی مریض بودم قلبم درد میکرد و از آنجا که فکر میکردم گرفتگی ماهیچه ای باشد یکی دو روز در خانه استراحت کردم بهتر که نشدم هیچ عصر جمعه شدت درد قلبم چنان زیاد شد که فریاد مرا که به قول همسرم تا پایم رو به قبله نباشد نمی گویم مریض هستم به آسمان برد بحدی که همسرم ترسید سریع مرا به بیمارستان قلب کوثر شیراز رساند(خودش پزشک عمومی میباشد) البته معاینات قبلی انجام داده بود و فشار خونم او را ترسانده بود و با قرار دادن قرص زیرزبانی وقتی ارام تر شدم حدسش این بود که ممکنه مشکلی پیش آمده باشد. به بخش اتفاقات رفتیم و هنوز شیفت پرستاری و پزشکی عوض نشده بود. متاسفانه شوهر من هم عادت ندارد جایی میرود خودش را پزشک معرفی کند. چون دیگر همراهان مشکل مرا توضیح داد و مرا روی یکی از تخت های بخش اتفاقات بیمارستان قلب کوثر شیراز خواباندند در حالی که از درد داشتم میمردم. پرستاری بعد از 5 دقیقه که با تلفن حرف میزد تشریف آوردند  و با دستور گفتند " خانم دگمه های لباست را باز کن میخوام نوار قلب بگیرم" گویا با نوکر در خونه باباش حرف میزد. میخواستم بگویم اگر خودم میتوانستم اینجا نمی امدم پس تو چیکاره هستی راستش ترسیدم چون میدانستم از این جمله به بعد چه رفتاری با من خواهد شد. مظلومانه گفتم چشم. با هزار بدبختی که هر تکانی میخوردم دردم شدت می گرفت دگمه ها را باز کردم و با بداخلاقی تمام نوار قلب را گرفت و عین طلبکارها رفت. از قضا دوست همسرم که یکی از متخصصین همان بیمارستان بود زنگ میزنه به شوهرم و کارش داشته که میگوید در بیمارستان خودتان هستم و ماجرا را تعریف میکند. چند دقیقه بعد پرستاری آمد و گفت شما همسر این اقا هستید؟ گفتم بله گفت خودشون پزشک هستند؟ گفتم بله گفت آقای دکتر ...پشت خط با شما کار دارند. شوهرم پشت خط رفت و متوجه شد که ایشان زنگ زدند به اتفاقات و با خانم دکتر کشیک صحبت کردند و توضیح دادند که ایشان خودشان پزشک هستند و خلاصه سفارش ما را کرده بودند. بالاخره خانم دکتر تشریف اوردند و معاینه کردند و نوار قلب را مشاهده کردند و آزمایش خون نوشتند و دستور وصل مونیتور قلب دادند و رفتند. خب این شیفت متوجه شدند که شوهرم خودش پزشک است و کمی کوتاه امدند. وای از اینکه بخش اتفاقات قلب بود و بخش پرستاری و پزشکی حدود فکر میکنم ۸ تا مریض قلبی در همه رده سنی خوابانده بودند و گویا پست پرستاری محل تفریح بود و خنده ها و تعریف های انان با صدای بلند که باعث بوجود امدن حداقل مشکل روحی و عصبی شدن من شده  بود و از ناله های دیگر بیماران هم مطمئن بودم چنین احساسی دارند تمامی نداشت و اصلا متاسفانه این درک را نداشتند بابا بیمارستان است بخصوص بخش اورژانس قلب و باید حداکثر سکوت و ارامش برای یک بیمار قلبی ایجاد شود. این قبل از شیفت عوض شدن . شیفت عوض شد و با سر و صدای زیاد خداحافظی و شیفت خوبی داشته باشید و خوش بگذره و ... از این تعارفها پرسنل جدید تشریف فرما شدند و اینها هم دیگه نمی دانستند که شوهرم پزشک است . بیماری در تخت کناری من خوابانده بودند گویا کسی در خانه نبوده و حالش بد شده بود و با تاکسی تلفنی به بیمارستان آمده بود. خدا شاهد است از همان پست پرستاری با صدای بلند نام و نام خانوادگی و سن و مشکل بیماری او و آدرس و شماره تلفن و خلاصه غر زدن که همراه نداری پس چه کسی شیشه خون شما را به ازمایشگاه ببرد و نمی دانید چه وضعیتی بود ؟ برای جناب دکتر تابنده که خود استاد شوهر من در دانشگاه و دوران تحصیل ایشان بوده و رئیس کنونی بیمارستان کوثر است متاسفم . تعریفهایی که شوهرم میکند که دکتر به ما اموز دادند حتی طرز لباس پوشیدن یک پزشک باید محترمانه و در شان او باشد ..... همه در پرسنل او برعکس بود. پرسنل جدید هم با سر و صدا و خنده و هرهر و کر کر نشستند در پست پرستاری و خانم دکتر کشیک هم تشریف آوردند. از همانجا صدا زد خانم ... کیست ؟ گفتم منم .گفت همراهت کیست ؟ گفتم ببخشید اینجا شلوغ بود رفتند توی راهرو که مزاحم اینجا نباشند گفت بفرستید دنبالشان بروند جواب آزمایش خونتان را بگیرند. نگهبانی آنجا بود خواهش کردم بیرون در محوطه آقای ... صدا کنید بفرمائید همسرتان کارتان دارند چند ثانیه ای رفت و امد گفت توی راهرو کسی نبود. گفتم در محوطه هستند اینجا خیلی سر و صدا بود هوا هم الوده رفت بیرون. اهمیتی نداد. پسر بچه ای حدود ۱۲ سال و خواهرش که فکر کنم حدود ۸ سال داشت انجا بودند گویا مادرشان را آورده بودند با دست اشاره کردم امدند خواهش کردم بروند در محوطه نام فامیل شوهرم را صدا کنند دو تا بچه معصوم محبت کردند و لطف نموده رفتند و شوهرم را خبر کردند امد . قسمش دادم ترو خدا منو از اینجا ببر . دارم دیوانه میشوم اگر تا چند ساعت دیگه اینجا بمونم دیوانه میشوم پزشک متخصص که ندارند عین خودت عمومی هستند تازه نه با رفتار و سابقه کار تو. خانم دکتر تشریف اوردند و پرستارهای مرد و زن جمع شده اند وای خانم دکتر چقدر لاغر شدی چیکار کردی.؟" هم ایروبیک میروم هم بدنسازی ، شام هم نمی خورم، ناهار هم مختصر ، تازه شدم ۵۳ کلیو در حالی که وزن من باید حدود ۶۸ تا ۷۰ کیلو باشه اخه لباسهایی که میخوام بپوشم از جمله همین شلوار باید باربی میشدم و....." به به و چه چه های بقیه هم در بخش اورژانس قلب حساب کنید. بیماران منتظر و ایشان تعریف و خلاصه اعصاب من داشت داغون میشد. شکر خدا جواب ازمایش خوب بود از همانجا خانم دکتر صدا کرد که پرستار تشریف بیاورند و نوار قلب دیگری بگیرند. خدا روز بد نیاره این یگی گویا دعوایش شده بود با صد من عسل قابل خوردن نبود" خانم لباست رو بزن بالا نوار بگیرم" نمی دونید با چه اخمی این جمله رو ادا کرد. با ترس و لرز دوباره این کار رو کردم و نوار گرفت و رفت . شوهرم با خانم دکتر صحبت کرد اگر مشکلی نیست می گوید میخواد برود خونه گفت در حال حاضر مشکلی نیست اما بهتر است چند ساعتی دیگر باشند . من اشاره کردم نه و دستور مرخصی منو از خانم دکتر گرفتند و رفتند صندوق برای همان سه ساعت مبلغ ۳۶۸۷۰  تومان از ما پول گرفتند بایت دو تا نوار قلب ویزیت پزشک ازمایش خون و هزینه بیمارستان. تازه بیمه هم بودم و این با دفترچه بیمه اینقدر شده بود  الا چند برابر باید میدادم اما خدا وکیلی حاضر شده بودم چند برابر این مبلغ بدهم و از آن دیوانه خانه که تعدادی پرستار و پزشک دیوانه های نافهم آنجا بودند خلاص شوم. بعد هم پرستار امد با بداخلاقی تمام مونیتور را از من جدا کرد حتی چسبهایی هم که چسبانده بود روی بدن را بر نداشت و همسرم آنها را جدا کرد و در سطل زباله ریخت و از بیمارستان کوثر شیراز با ان همه الاب و تولوپ قبل از به کما رفتن خلاص شدم. شکر خدا با مداوای شوهرم امروز حالم خوب است و پای دستگاه نشستم تا بنویسم چرا میخواهم از ایران مهاجرت کنم؟