X
تبلیغات
رایتل
خاطرات حج عمره قسمت 5  چاپ
تاریخ : یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388
تاریخ: جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت :20:1 
 
دلم میخواد لحظه لحظه حضورم را بنویسم که شما بدانید چه احساس زیبایی است. روزه بودم و همراه حاجیه خانمها (قبلا به مکه مشرف شده بودند) به زیارت حرم حضرت پیامبر رفتیم. قدم به قدم با آنها می رفتم. وضو در هتل گرفته بودیم. چقدر شلوغ بود. همانطور که قبلا گفتم دور مرقد کتابخانه گذاشته اند. اما معنویتی در حرم وجود دارد که انسان را ساعتها انجا نگه میدارد. دختر خانمی حدود ۲۴ ساله دیدم عرب بود. البته معلوم بود که عرب عربستان نبود. کنارم ایستاده بود و زار زار گریه میکرد. با انگلیسی دست و پا شکسته ملیتش را پرسیدم فلسطینی بود و شیعه. دانشجوی پزشکی بود. البته در فلسطین زندگی نمیکرد. او مقیم امریکا بود. اما میگفت عاشق کشورش است. جایی پیدا کردم و نشستیم. نماز زیارت را خواندیم و برای کسانی هم که از ایران سفارش کرده بودند بخصوص کارمند بانک نماز خواندم و دعا کردم. زنان مصری به ما ایرانی ها خیلی علاقه داشتند و بخاطر نوع چادر ما بخوبی می فهمیدند ایرانی هستیم. جلو می آمدند و ما را می بوسیدند. زنان مصری خیلی با محبت بودند. قرآنی از کتابخانه برداشتم و شروع به خواندن کردم خانمی جوان کنار دستم نشسته بود. دائم به من لبخند می زد. رو به او کردم و سلام کردم. با انگلیسی مثل خودم ناقص پرسید ایرانی هستی؟ جواب مثبت دادم . صحبت ما گرم شد میگفت چند سالی است که ازداوج کرده و بچه دار نشده میخواست که برایش دعا کنیم اسمش نعیمه بود. همراهان من میخواستند سری هم به پاساژها بزنند و من به همراه آنان رفتم. در پاساژ الطیبه با دو تا خانم مالزیایی دوست شدم که بعدا عکسهایی که گرفتیم را برای شما در وبلاگ قرار میدهم. من هر جا می روم قدری کنجکاو هستم و حتما خواهید گفت به زبان دیگر فضول. همانطور که همراهان من در مغازه ها می چرخیدند در یک مغازه اسباب فروشی متوفف شدم . جوانی حدود ۴۰ ساله که هم تیپ عربها نبود نظرم را جلب کرد. البته بسیاری از فروشنده ها افغانی و پاکستانی و تاجیک بودند اما این فرد شبیه هیچ کدام نبود. جلو رفتم و در مورد اینکه در مدینه کافی نت باز است یا خیر پرسیدم. گفت چند تایی است اما خانمها اجازه رفتن به کافی نت را ندارند. پرسید معلم هستی ؟ تعجب کردم فارسی خیلی خوب حرف می زد . گفتم شما ایرانی هستید؟ گفت نه اهل عربستان هستم . انگلیس درس خواندم  و چند سالی است به عربستان برگشتم. در مورد وضعیت مدینه پرسیدم و اینکه همه اینجا با حجاب هستند. راستی جوابش دادم که معلم نیستم اما قرآن تدریس میکنم. برای خانمهای محله خودمان. می گفت اینقدر سرتاسر سال ایرانی می آید که ما فارسی را بخوبی یاد گرفتیم. اگر شما ایرانی ها نباشید مغازه های عربها تعطیل می شود. هیچ کشوری مثل شماها خرید نمی کنند. گفتم دوری زدم همه جنسهای چینی است. گفت بله تمام عربستان را جنس چینی گرفته. در مورد وضعیت زنان در عربستان پرسیدم. گفت حق رانندگی ندارند. (دو پوشش زنان در انجا با روبنده و بدون روبنده نظر مرا جلب کرده بود) زنان روبنده ای اکثر مشکل اخلاقی دارند به همین خاطر روبنده می زنند تا کسی آنها را نشناسد. می بینی این جوانانی که کنار خیابان موبایل در دست دارند همه آدمهای فاسدی هستند. متاسفانه دختران بخاطر محدودیتی که دارند اکثرا بوسیله اینترنت که در خانه دارند با پسرها مشکلات اخلاقی دارند آنوقت قرار می گذارند و با روبنده می ایند و همدیگر را می بینند. در اینجا زن حق ندارد کنار دست شوهرش در ماشین بنشیند. معتقد بود ما در ایران خیلی پیشرفته هستیم. راست می گفت نسبت به عربستان . گفتم اینجا بوسیله پول نفت شترها تبدیل شده به بنز و بی ام و و چادرها به خانه های آنچنانی اما فرهنگ همان دوران جاهلیت است. در خصوص مردانی پرسیدم که چند زن دارند . می گفت اینجا عادی است . زن اول خود همسر دوم شوهرش را انتخاب می کند و به همین ترتیب تا چهارمین زن و قبلی ها همه کاره زن بعدی هستند. به زن خیلی اجحاف می شود. اما خانواده سلطنتی و پولداران زمانی که در عربستان هستند مثل بقیه رفتار می کنند اما تابستانها به سوئیس می روند و هیچ کس باور نمی کند اینها زنان و دختران نقابدار عربستان هستند. کنار سواحل آنجا را اشغال کرده اند. از وضعیت شیعیان پرسیدم . گفت با اینکه خودش اهل تسنن است اما دلش به حال شیعیان می سوزد . میگفت بدبخترین مردم عربستان شیعیان هستند. هنوز بیابان گرد هستند و در نظر داشتم که به رئیس کاروان بگویم ما را به دیدار شیعیان ببرند. در حال کسب اطلاعات از وضعیت مردم عربستان و بخصوص زنان بودم که همراهان من یعنی حاجیه خانمها به مغازه آمدند و کلی خرید کرده بودند. برایم جالب بود (البته خیلی دوستشان داشتم) که با این سن و سال چه زور بازویی دارند برای این همه خرید کمک کردم و کیسه هایی که دستشان بود را کمک کردم و با تشکر از جوان مغازه دار بطرف هتل راه افتادیم. نزدیک ظهر بود و بایستی حاجیه خانمها را به هتل می رساندم و ناهار آنها را گرم میکردم و خودم برای اقامه نماز ظهر به حرم برمی گشتم. در ضمن بخاطر وضعیت جسمانی همراهان من نمی توانستند در صف جماعت بایستند و نماز را در هتل می خواندند. تا قسمت بعدی  یا علی