X
تبلیغات
رایتل
داستان کوتاه  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 20 آبان‌ماه سال 1388

برای نوشتن دلم تنگ شده بود . میدانید روح من با نوشتن بخصوص داستان نشاط میگیره. از وقتی وبلاگ قبلیم را تعطیل کردم دلم برای داستان نوشتن تنگ شده گر چه نوشته هام فقط بدرد خودم میخوره اما هر چه از مغزم تراوش کنه روی صفحه کامپیوتر می آورم. خب این داستان کوتاه هم که بی ارتباط با مسائل این روزها نیست و ناامنی زنان در جامعه ما را می رساند شروعی دوباره دانستم امید است مورد توجه قرار گیرد. فریبا

دختر صبح زود بیدار شد. جلو آئینه نشست. برس را از جلو میز توالت برداشت و موهای بهم ریخته اش را صاف کرد. کشی برداشت و به صورت دم اسبی آن را بست. از شب قبل با دوستانش قرار گذاشته بود به کوه برود. کوه را خیلی دوست داشت همیشه میگفت کوه نشانه استواری است. کوه برای من الگو هست هر چه مردم پا در آن می کوبند و هر چه از کوه سنگ برمیدارند استوار سر جایش ایستاده است. معمولا با دوستانش در کوه جلسه بحث و گفتگو می گذاشت و همیشه هم از نتایج بدست آمده ابراز رضایت میکرد. درس خواندن را خیلی دوست داشت . از زمانی که یادش می آید پدر و مادرش تشویقش کرده بودند درس بخواند. میگفتند کتاب خواندن مغز آدمی را باز می کند . دید انسان را به دنیا می گشاید. به همین خاطر به هر مجلسی می خواست برود کتابی با خود بر میداشت و وقتی اوقاتی تنها میشد در کیف چرمی مشکی بزرگی که همراه داشت کتاب را بیرون می آورد و میخواند. عادت داشت جملات زیبا را یادداشت کند . یک بار یکی از جملات دکتر شریعتی خیلی به دلش نشست. این جمله را روی صفحه موبایلش . جلد شناسنامه اش، روی جیب کیفش و بگراند کامپیوترش گذاشته بود. " اگر تنهاترین تنها شوم بازم خدا هست" دختر کرمی ضد آفتاب برداشت به صورتش زد . کتاب انسان و ایمان شهید مطهری را در کوله پشتی اش گذاشت و عینک آفتابی خود را برداشت صبحانه مختصری پیچید و با پوشیدن کفش اسپرت سبز رنگی که حالا دیگر برایش معنا و مفهوم دیگری داشت از خانه بیرون زد. هوا هنوز روشن نشده بود و سوز سرمایی هم به او میخورد. با اینکه پاییز بود اما بخاطر خشکی هوا سرمای زمستان را به صورتش می پاشید. دختر آهسته قدم برمیداشت و هر از گاهی دست در جیب کاپشنش میکرد و موبایل را چک میکرد نکنه دوستانش برنامه را کنسل کنند و او متوجه نشود. تاکسی گرفت و یک راست به محل قرار دوستانش رفت. همه بودند جز یک نفر که همیشه مشتاق بود بیاید و هرگز غیبت نمیکرد. جلو رفت با دوستان چاق سلامتی کرد و با هم با خنده به راه افتادند. ۷ نفر بودند . اما الان یک  نفر غایب داشتند. عدد هفت را مقدس می دانستند. همه به هم نگاه میکردند چرا دوستشان نیامده. موبایل هم جواب نمی دهد. مچ بندهای سبزشان نگاه عابرین را متوجه آنها میکرد. با اینکه همه جوان بودند اما دلی به اندازه عمر زمین داشتند. بحث امروز در مورد مسائل روز بود. کتاب استاد مطهری را مطالعه کرده بود و میخواست ربطش دهد به مسائل این روزها. انسان و ایمان . میخواست بگوید درسته که ما حجاب کاملی از نظر مذهبیون نداریم درسته که در نمازهای جماعت پر رنگ و ریا شرکت نمی کنیم. درسته که تظاهر به دینداری نمی کنیم اما مسلمانیم و با همین حجاب در پیشگاه خداوند به نماز می ایستیم و خدایمان را باور داریم. اهل مطالعه هم هستیم. بجای غیبت این و آن بحثهای زیادی بین خودمان هفت نفر قرار داده ایم و کلی از دنیای اطرافمان شناخت پیدا کرده ایم. با روحیه ای شاد به سمت کوه رفتند و از کوه بالا رفتند. گاهی یکی دست دیگری را می گرفت و کمک میکرد و گاهی یکی شادابتر و چابکتر می دوید. هوای لطیف کوه آنان را به نشاط آورده بود. نزدیک یک ساعت بالا رفتند و در جایی که دیگر مردم هم نشسته بودند اطراق کردند و صبحانه ها را از کوله پشتی بیرون آوردند و شروع به خوردن کردند. همینطور که لقمه به دهان می گذاشتند دختر از بقیه پرسید راستی بچه ها یک سوال برای من پیش امده چرا ما بدنبال ازادی هستیم؟ مگر کسی دست و پای ما را بسته ؟ ما که راحت میگردیم دانشگاه میرویم درس میخوانیم اگر کاری به کار دولتیان نداشته باشیم اونا هم کاری به ما ندارند چرا باید خودمان را قاطی سیاست کنیم . سیاست بگذاریم برای سیاسیون. بهتر نیست سرمان به کار خودمان گرم باشد؟ یکی جواب داد: درسته اگر عین گاو سرمان را زیر بیاندازیم و حرفی نزنیم کاری به کارمان ندارند اما اگر مثل الاغ لگد بیاندازیم که چقدر بار به بار ما می کنید خوب باید شلاق بخوریم. دیگری گفت: اصلا مانباید فکر کنیم. علیرغم اینکه در دین ما گفته یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بهتر است اما ما حق اندیشیدن و فکر کردن نداریم. اگر میخواهیم هرهری زندگی کنیم و مثل یک بچه خوب سرمان را زیر بیانداریم و بریم و بیایم خوب کسی هم کاری به ما ندارد . دختر گفت : پس چرا مچ بند سبز بستیم؟ چرا با سیاسیون همراه شدیم.؟ چرا ما را قرتی و بی دین و ایمان می خوانند؟ چرا حق انتخاب نداریم؟ یعنی همه زنان باید زیر پوشش چادر باشند و هزار و یک کثافت کاری بکنند و انوقت آنها را مسلمان بنامند و ما را کافر؟ بخدا ما هم مسلمانیم. منتها تربیتها و ارزشها فرق دارند. خب من در خانواده ای بزرگ شده ام که چادری نبوده اند و رو کرد به دوستش و گفت و تو حتی کوه هم که می آیی با چادر می آیی . تا بحال شده بین ما اختلافی باشه چون همدیگر را درک می کنیم و به اعتقادات هم احترام می گذاریم. صبحانه تمام شده بود و بلند شدند ادامه کوه پیمایی را داشته باشند. در کوه نگاه میکردند اکثر دختران و پسران جوان رنگ سبزی به نشانه همراه داشتند. گویا بدون هیچ تبلیغی برایشان نمادی از بودن و دیدن شده بود. میخواستند بگویند ما را ببینید. ما هم هستیم. صدای زنگ تلفن همراه دختر همه را ساکت کرد. الو بله بفرمائید. سلام خانم آخه چرا نیامدی همه منتظرت بودیم تو که بدقول نبودی؟ شماره دوستش را که دید نگذاشت حرف بزند شروع کرد به حرف زدن همینکه ساکت شد صدای مردی از پشت تلفن شنید. از اداره اگاهی تماس میگیرم جسدی در خیابان پیدا شده آخرین شماره با این موبایل شماره شما است تشریف بیاورید شناسایی کنید. او شوکه شده بود. هراسان به عقب برگشت بچه ها بدوید . متوجه نبود در کوه هست هر از گاهی زمین میخورد. به پایین کوه رسیدند دو تا ماشین دربست کردند و به اداره آگاهی رفتند. هر شش نفر با چشمان گریان جسد را شناسایی کردند. باورشان نمی شد پلیس به انها می گفت خانمها چرا شما تنها از خانه بیرون می آئید؟ متاسفانه دوستتان گرفتار چند تا جوان شیطان صفت شده و در مقابل مقاومت به قتل رسیده است شما که میدانید جامعه نا امن است و زن امنیت ندارد چرا تنهایی بیرون می آئید؟ دختر متعجبانه نگاهی به افسر انداخت و هزاران سوال داشت و هزاران سوال که چرا جامعه برای یک زن ناامن است؟ پس شما چیکاره اید ؟ هر شش نفر نگاهی به مچ بندهای سبزشان کردند و چشمان امیدشان را به روزی دوختند که جامعه ای سبز و مملو از آرامش و آسایش برای همه داشته باشند.